![]() یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخ گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
عشق گمشده
اتاق خاکستری دختر حوّا فرناز یاقوت عشق دلنوشته های من سایت کل کل دختر پسرا پاتوق ما اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
ماه نقره ای
کی میگه گرانیه؟
کی میگه گرانیه ؟ دورۀ ارزانی است شرف اینجا ارزان تن عریان ارزان آبرو قیمت یک تکۀ نان و دروغ ازهمه چیز ارزانتر! و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت آدم ها چه خریدش آسان و فروش آسانتر چه گران است ولی آزادی همه زندانی شیطان شده اند و گناهان بزرگ چو حصاری شده است که گذر ممکن نیست
|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه 28 آبان1388 ساعت 15:26
کیستم بی تو؟
كيستم بي تو ؟
شبي دلگيرم ظلمتي ممتد و بي شبگيرم بي تو يك خواب پريشان ، يك وهم بي تو رويايي ، بي تعبيرم نيست يك لحظه تبسم با من بي تو آيينه بي تصويرم كوششي بي خود و كاري به عبث شعر تكراري بي تاثيرم تو همه زندگي من هستي بي تو از زندگي خود سيرم ! غصه ها بيدار است دلم امشب پر اندوه نگاهيست كه در بادو نسيم پنهان گشت لحظه ها خواب آلود وطبيعت جاريست چشمهايم خواب وخيالم در پرواز زندگي در گذر است
|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه 21 آبان1388 ساعت 15:32
گنجشک
گنجشک به خدا گفت :لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم ،سر پناه بی کسیم بود طوفان تو آن را از من گرفت کجای دنیای تورا گرفته بودم ؟؟؟ خدا گفت:ماری در راه لانه ی تو بود باد راگفتم لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!!!چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم وتو ندانسته به دشمنیم برخاستی. |+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 16:14
دوست
وقتی تنهاییم به دنبال دوست می گردیم وقتی دوست را پیدا کردیم دنبال عیب می گردیم وقتی دوست را از دست دادیم دنبال خاطره ها می گردیم و در آخر هم می بینیم که چقدر تنهاییم
|+| نوشته شده توسط parisa در جمعه 10 مهر1388 ساعت 19:21
مهر ماه
وقتی می خواستم از مهر بنویسم یاد یه تشابه افتادم تشابه دو کلمه با دو معنای متفاوت،معناهای متفاوت اما ظاهرای متشابه. مهر و مهر مهر اول رو اگه از لغت نامه نگاه کنی میر سی به:ماه هفتم سال شمسی. اما مهر دومی رو یه جور دیگه تعریف می کنه:محبت. حالا به نظر شما تشابهشون فقط در ظاهرشون؟واقعا مصداق این بیت شعر مولانا صد هزاران این چنین اشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین هستند؟ فکر کنم تا یه حدودی باشن اما خارج از این محدودیت صدق گفتار مولانا تشابه هایی هم دارن مثلا: یه جایی خوندم ای که می پرسی عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست پس این مهر یه شروعِ،شروع یه احساس؛مهر دوم هم یه شروعِ،شروع یه فصل،فصل پاییز. یا از یه نوع دیگه هم می شه گفت که یه شروع هست چون شروع مدرسه هاست. هرسال چه بچه های 7 ساله مشتاقی هستند که کاخ آرزوهاشونو می خوان تو اون روز بنا کنن. و چه آدمایی هستن که رویاهاشونو با ظهور این احساس،با شروعش می سازن.
خب از اینا بگذریم،همه اینا رو گفتم که برسونم به یه جمله:شروع مدرسه ها و فردا اون شروعِ.البته اولین بار نیست که این شروع از گردش زمانه سر می رسه اما هر دفعه یه تازگی داره.یه تازگی با کلی گستردگی.این که می گم گستردگی برای اینکه برای هر کس یه تازگی داره. واسه من تازگیش:سال دوم دبیرستانِ.
اما یه جمله مهم ترم گفتم:شروع یه فصل،فصل پاییز. همین الانم می تونم تصور بکنم اون روزایی که از کلاس خارج می شم و می بینم که بارون داره نم نم می باره. آخه من عاشق بارونم. تو بارون بهتر می شه احساس رو درک کرد،تو بارون بهتر می شه به دنبال پاکیا رفت،تو بارون بهتر می شه خدا صدا زد. انگار که این بارون وجودتو می شوره.تموم بدی هارو پاک می کنه و تو مشتاق این پاکی از ته دلت خدا رو صدا میزنی.حتی اگه هیچ کس این فریاد رو نشنوه اما اونی که باید بشنوه مطمئن باش که می شنوه.آره خدا می شنوه اما خلق خدا نه چون این فریاد از یه احساس سرچشمه می گیره و آدم هم که گوش شنیدن این احساسارو نداره.اما خدا همیشه آمادست،آمادست که صداش کنی. تموم اینا اون لحظه به ذهنم میرسه که به آسمون نگاه می کنم،اما بعدش نگاهم میافته به زمین: وای خدای من عجب منظره ای. اما می دونین چیه اصلا زمینو نمی بینم آخه زمین می خواد خودشو از سرمایی که تو راهه بپوشونه و لباس پوشیده یه لباس رنگی از دامن طبیعت. کلی برگ رو زمین ریخته. یاد سخاوتمندی درختا می افتم. خودشونه عریان به دست باد می سپرن تا زمین سردش نشه. با سخاوتشون که تن پوشی از برگ برای زمین ساختن. چه قدر لذت بخشه که رو این زمین برگ پوش راه بری و در حالی که نم نم بارون رو گونه هات میشینه و نسیم پیغام رسون پاییزی موهاتو بازی میده شعر پاییز رو زمزمه کنی.
آره این یه نسیمِ پیغام رسونِِ؛اومده که یه پیغام از جَو به ما بده:که ای آدما پاشین که سرمای زمستون در راهِ.
یه لبخند بی اختیا رمی شینه رو لبم. آخه مگه می شه آدم این همه زیبایی رو ببینه و لبخند نزنه؟ مگه می شه که آدم این همه احساس رو به خودش نزدیک تر از همیشه پیدا کنه و لبخند نزنه؟ مگه می شه که آدم لذت طبیعت بکر خدا رو بچشه و لبخند نزنه؟ آره همه اینا به خاطر همین شروعِ.پس چه جوری بعضیا می تونن پاییزو یه فصل مرده بدونن؟مگه مرگ تو این همه زیبایی جرئت ابراز وجود پیدا می کنه؟فکر کنم این آدما پاییز رو مرده می بینن چون احساس خودشون مرده.آره اونا احساس رو تو وجود خودشون کشتن.این بار این احساسِ که قربانی شده،قربانی ما آدما.
خب برگردیم سر اون یکی جنبه این شروع:شروع مدرسه ها آره فردا روز اول مهر ماهه نمیدونم دلتون می خواد بهتون تبریک بگم یا تسلیت اما من تبریک می گم چون دوست دارم به خودم تبریک بگن؛آره من این شروع رو دوست دارم با اینکه میدونم این خبر برام مساویه با کلی درس خوندن و صبحا زود از خواب بیدار شدن و قربانی کردن کلی از وقتام،حالا اگه این درسا یه چیزی عایدمون می کرد حرفی نبود اما واقعیت اینه که تموم این درسا فقط به درد گرفتن یه مدرک می خورن.اولش کارنامه،بعدش دیپلم،بعدشم مدرک دانشگاهی و والسلام.مدرک رو بگیری نصف اینایی که خوندی البته اگه بخوام صادق باشم باید بگم حفظ کردی از ذهنت می پره اونام که می مونه در دنیای حقیقی کمکی بهت نمی کنه.قول بهتون می دم که اگه الان یه بچه تازه به دنیا اومده رو یه جا که با دنیای بیرونش در ارتباط نباشه حبسش کنی و بعد در اندازه یه دانشمند بهش معلومات بدی بعد هم آزادش کنی و وارد دنیای حقیقی بشه به اندازه یه آدم معمولی هم از پس کارا بر نمی آد(کارایی که مثلا توش قراره خبره باشه)اما این به خاطر نبودنش در اجتماع نیست به خاطر اینه که درسای ما همش در حد طئوریه ما یه سری کتابو(هر سال)حفظ می کنیم اما در عمل چیزی به ما یاد نمی دن.اونا هم که حفظ می کنیم کاربرد ندارن.خلاصه که اگه یکی تجربه عملی کسب نکنه نمی تونه هیچ کاری انجام بده. اما با تمام اینا کلی هم خوش می گذره.شیطنت های تو مدرسه،بحث و جدلا،امتحانا،خلاصه همه چی،همین امسال تابستون حتی برای اون درس خوندنای تمام نشدنی هم دلم تنگ شده بود.نمی دونم وقتی درسم تموم بشه چی کار می خوام بکنم، آخه می دونم که دلم برای این روزا یه ذره میشه.اما تا اون روزا خیلی مونده فعلا حال رو دریابیم که فردا مبهم است. پس فعلا خداحافظ راستی امیدوارم روز اول مهر ماه به همتون خوش بگذره.(امیدوارم تمام معلماتون غیبت داشته باشن تا یه روز دیرتر به سخنرانی های تموم نشدنی گوش کنین.)
پ.ن:سلام به تمامی دوستان میخوام نظر شخصیتونو در باره فصل پاییز بدونم.لطفا بهم بگین. با تشکر. |+| نوشته شده توسط parisa در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 18:35
عید فطر
مامان آخه برای چی نمی شه امروزو هم روزه بگیریم؟ مامانم در حالی که می خندید برای چندمین بار جواب داد: گفتم که امروز،روزه نمی گیرن،چون روزه گرفتن تو این روز حرومه. آخه چرا؟ سادس چون خدا گفته. آخه چرا خدا گفته؟ اصلاً تو چرا انقدر اصرار داری که امروز رو هم روزه بگیری. آخه یه جوری عادت کردم وقتی می خوام چیزی بخورم پنج دقیقه باید با خودم کلنجار برم. مامانم با حواس پرت پرسید:دیگه چرا کلنجار بری؟ چون همش فکر می کنم امروزم روزه ام و نباید چیزی بخورم. مامان:خوب حالا فرض کنیم تو امروزو هم روزه گرفتی فردا چی؟ نه دیگه کم کم عادت می کنم.
آره اون سال اولین سالی بود که تمومه ماه رمضونو روزه گرفتم.برام سخت بود که عید فطر دیگه نمی تونم روزه بگیرم و همش مامانم رو سؤال پیچ میکردم.الآن هم که سالها از اون روزا گذشته هنوزم برام سخته،یه جوریه،غریبه.
یه ماه گذشت.چه ماهی بود روزهِ تو تابستون.صبح لجبازی با خودت و تا ظهر دنیارو گشتن و از ظهر تا شب از تشنگی یه سر به ملک الموت زدن.حالا خدا به داده سال دیگه برسه.خلاصه که یه 9 سالی کارمون دراومده.حالا خداروشکر وقتی ماه رمضون برسه به خرداد دیگه من از کمیته محصلین استعفا دادم وگرنه......
راستی عید فطرتون مبارک،نماز روزه های تمومه ماهتون مقبول حق،یک دو زدنای قبل از افطارو بدو بدو های قبل از سحرتون به خیر. خلاصه که این سی روز ماه رمضونم تموم شد.این سی روزا می تونن یه چیزو بهمون یادآوری کنن:گذر عمرمونو.و چه زودم می گذره این عمر.انگار همین دیروز بود که با اذان ظهر خوشحال از اینکه روزه کله گنجشکی گرفتم شروع می کردم به سخنرانی کردن برای همه که چی شده:من روزه گرفتم.دیگه کاری نداشتم که این روزه کله گنجشکیه یا ... .یا اون سالی که شش روز روزه کامل گرفتم و همش منتظر بودم یکی یه چیزی بگه که بهش ثابت کنم بزرگ شدم.
انسانم عجب موجوده عجیبیه ها.همیشه آرزو می کنه که زمان زود بگذره بعد که گذشت شروع میکنه به داد و فغان که ای روزگار بی وفا چرا انقدر زود می گذری؟
حالابگذریم از اینا که دنیا محل گذره اما انگار نمی شه هرچی می خوام گذشته هارو فراموش کنم و انقدر صفحات دفتر گذشته رو ورق نزنم یه خاطره یه هو می پره وسطو می گه منو یادت رفت.ایندفعه می دونین یاد چی افتادم؟یاد اون شبایی که همش منتظر بودم که عید فطرو اعلام کنن،آخه همش نگران بودم،نگرن اینکه فردا تو مدرسه عید اعلام بشه و مجبور بشیم که مدرسه بمونیم.نمی خواستم از این یه روز تعطیلیمون بگذرم.خداییش هم هر سال بالاخره تلویزین مارو از این همه انتظار خلاص می کرد و پیام تبریکش ظاهر می شد.
آدم وقتی داره به یه چیزی فکر میکنه تازه می فهمه که ازش چقدر خاطره داره.همین الان خاطره تمومه عیده فطرایی که به چشمم دیدم دارن جلوم رژه می رن اما خبر ندارن که دیگه فرصت تعریفشونو ندارم یا شایدم دیگه لزوم به تعریفشون نیست. پس از عیدتون لذت ببرین که فردا و فرداها حسرتشو نخورین. عید سعید فطر بر تمام روزه گیران این آب و خاک مبارک باد. |+| نوشته شده توسط parisa در یکشنبه 29 شهریور1388 ساعت 19:49
بامبو
روزی به خدا شکایت کردم که چرا من پیشرفت نمی کنم،دیگر امیدی ندارم و می خواهم خودکشی کنم.
ناگهان خدا جوابم را داد و گفت:آیا درخت بامبو و سرخس را دیده ای؟ گفتم:بله دیده ام. خدا گفت:زمانی که درخت بامبو و سرخس را آفریدم،به خوبی از آنها مراقبت کردم،خیلی زود سرخس سر از خاک برآورد و تمامی زمین را گرفت،اما بامبو رشد نکرد....من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند،اما از بامبو خبری نبود. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبو ها رشد نکردند. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد و در مدت شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت. آری در این مدت بامبو داشت ریشه هایش را قوی می کرد! آیا می دانی در تمامی این سالها که درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی؟ زمان تو هم فرا خواهد رسید وتو هم پیشرفت خواهی کرد.نا امید نشو.
|+| نوشته شده توسط parisa در دوشنبه 23 شهریور1388 ساعت 14:16
سخن گوهر بار
انسان زاییده شرایط نیست ، خالق آن است. آنتونی رابینز شجاعت واقعی زمانی است که شخصی بتواند از اعماق مشکلات و بدبختی ها به زندگی لبخند بزند . ناپلئون بناپارت عظمت زندگی در علم نیست ، بلکه در عمل است . توماس هنری هاکسلی اگر روزگاری شان و مقامت پایین آمد نا امید نباش ، زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پایین می آید تا بامداد روز دیگر بالا بیاید . افلاطون کسی که دارای عزمی راسخ است، جهان را مطابق میل خویش عوض می کند . گوته از کسانی که با شما موافق نیستند نترسید، از کسانی بترسید که با شما موافق نیستند ولی انقدرجرات ندارند که عدم موافقت خود را اشکارا به شما بگویند . ناپلئون بناپارت یکی از بدترین راه های استفاده از وقت آنست که کاری را که به هیچ وجه لازم نیست به بهترین وجه انجام دهیم . دکتر الهی قمشه ای مرد بزرگ دیر وعده می دهد و زود انجام می دهد . کنفوسیوس یا خاموش باش یا حرفی بزن که از خاموشی بهتراست. فیثاغورث من ایمان دارم که نخستین آزمایش یک مرد واقعا بزرگ ، تواضع است. جان راسکین دوست داشتن یعنی اینکه خوشبختی خودمان را در خوشبختی دیگران بدانیم. لوبرتز 50% اراده ، 49% امکانات و فقط 1% شانس این فرمول تمام موفقیتهاست. موریس مترلینگ اگر بر خود مسلط باشیم ، فرمانروای سرنوشت خود هستیم. کلینگر صداقت نخستین بخش کتاب عشق است . توماس جفرسون من زندگی خود را مدیون کسانی هستم که به من نه گفتند. وین دایر محال کلمه ای است که در فرهنگ دیوانگان یافت می شود. ناپلئون بناپارت بد ترین کلمات درنظرمن اینهاست(نمی دانم نمی توانم نمی شود). ناپلئون بناپارت گاهی مبارز بدون اینکه خواسته باشد گام اشتباهی بر می دارد و به درون گرداب سقوط می کند یک چیزرا به خاطر بیاور آنچه باعث غرق شدن می شود فرو رفتن در آب نیست ماندن در زیر آب است . پائلو کو ئیلو دیروز باز نیاید. فردا را اعتماد نشاید.حال را غنیمت دان که دیر نپاید. انصاری هرکس به لذت فراگیری ساعتی صبر نکند تا ابد درذلت نادانی بماند . حضرت محمد(ص) تواضع بی جا آخرین حد تکبر است . لا برویی زبان خردمند در پس دل اوست و دل نادان در پس زبان اوست. حضرت علی (ع) آنچه که زندگی ما را تعیین می کند شرایط زندگیمان نیست بلکه تصمیم های ماست. آنتونی رابینز آنچه هستید شما رو بهتر معرفی می کند تا آنچه که می گوید. امرسون
|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه 21 شهریور1388 ساعت 13:10
شبای قدر
بازم شبای قدر.بازم یه فرصت دیگه برای تلاش برای یه تلاش جانانه،برای یه تلاش جانانه از طرف انسان این مخلوق ناسپاس خدا.یه فرصت که تمام هم و غمتو روش بذاری تا بتونی برای خودت سال خوبی دست و پا کنی.یا نه بهتر بگم که تمام تلاشت را بکنی تا خدا ناسپاسیتو نادیده بگیره مثل همیشه یه بار دیگه نادیده بگیره و سال رو برات خوب رقم بزنه.جداً این آدم کی آدم میشه؟وقت گرفتاریاش؟ وقتایی که ریشش پیش خدا گرو؟یا وقتی که احساس کرد دیگه فرصتی نداره دیگه به آخر زندگیش رسیده به آخر فرصتش به آخر دخالتش تو سرنوشتش؟کی؟میدونین برام خیلی سخته که از شبای قدر بنویسم چون خودم هنوز گیجم،آره گیجم گیج این همه حرفای ضد و نقیص.یکی میگه فلانی سرنوشتش بود که فلان بلا به سرش بیاد بعدش بر میگرده میگه تفاوت انسان با حیوانات در همینه که حق انتخاب داره که فکر داره که میتونه اول فکراشو بکنه بعد راهشو انتخاب بکنه.بالاخره کدومشه؟ما حق انتخاب داریم یا نه؟اگه داریم پس این سرنوشت دیگه این وسط چی میگه؟اگه نداریم پس این فکر ما چرا داره برا خودش جولون میده؟اگه سرنوشت داریم و هر کاری میکنیم تو تقدیرمون بوده و مجبور به انجامشیم پس دیگه عذاب برای چیه؟مگه آدمو به خاطر کاری که مجبور به انجامش بوده مقصر می دونن؟اگه هم که ما خودمون سرنوشتمونو می سازیم پس این همه حرفا و تعابیر مختلف که از سرنوشت میکنن برای چیه؟پس چرا هرکی یه جا کارش می لنگه همه چیزو می ذاره پای سرنوشت بدش و همه کازه کوزه ها رو سر دنیا و تقدیر و سرنوشت و شانس چپش میشکنه؟یعنی سرنوشتم یه بازیچس؟یه بازیچه به دست انسان؟که الحق هم به قواعد بازی وارده و یه دست مریزاد طلبشه.یعنی این واژه که امروزه روز این همه کاربرد پیدا کرده به دست خود آدما ساخته شده؟که ازش استفاده کنن و طوق گناه رو به گردن نکِشن؟یا اینکه خودِ آدمه که بازیچس؟یه بازیچه که تو این دنیا برد و باختش به دست خودش نیست و بعد این دنیا هم عذابش تقصیر خودش؟اما نه فکر نکنم این طوری باشه مگه میشه؟مگه میشه که خدا از قبل یه عده رو برای عذاب آماده کرده باشه و یه عده رو برای خوشی؟خیلی وقته که فکرم درگیر این موضوع شده درگیرم اما راه فرارم مسدوده حالا نمیدونم فکر من انقدر کوتاه که مسدود می بینتش یا نه واقعا راه فرارم رو گرفتن.عقلم یه چیز می گه اما حرفایی که هر روز هر ساعت هر دقیقه می شنوم و تا به الان هم شنیدم حرف عقلم رو پس میزنه با خیلی ها هم در مورردش صحبت کردم اما همشون اسیرن،اسیر یه مشت حرفی که از اول به خوردشون داده شده.که بهش عادت کردن که نمی خوان بشکننش.که قبولش کردن.که ذهنشون رو به خاطرش محدود کردن محدود کردن تا به دنبال دلیلش نگردن که مجبور نشن عوضش کنن.حتی از معلم دینیمونم پرسیدم اما یه جوری سریع جوابمو داد و موضوع رو پیچوند که انگار از زندان فرار کنه.جوابش خوب بود اما بازش نکرد نمی دونم چرا این معلما ابنجورین؟هر چی ازشون می پرسم هزار و یک تلاش نا فرجامه.آخه همشون یا خودشونو می زنن به یه جای دیگه که بهش میگن کوچه علی چپ یا اینکه یه سری جواب میدن که اصلا به سوال من ربطی نداره خیلی هم بخوان به خودشون سختی و عذاب بدن با یه لبخند که انگار در اوج ناامیدی روزنه ای از نور دیدن میگن سال دیگه می خونین.آخه تا کی؟تا کی می خوان وعده سال دیگه و سالهای دیگه بدن؟حالا ول کن از موضوع اصلی خارج نشم بهتره داشتم در مورد سرنوشت می نوشتم اما نه موضوع اصلی یه چیز دیگه بود قدر.شبای قدر.نمی دونم تو این شبا چی کار می کنین؟راه آدمای تو تلویزیون رو پیش میگیرین و قرآن به سر می ذارین؟یا نه میشینین به فکر کردن؟حالا بر فرض که نگاه بر دیوار رو ترجیح می دین به چه می اندیشین؟به زندگی؟به خودتون؟به خداتون؟به زندگی خودتون؟به ارتباطتون با خداتون؟یا به تاثیر خداتون در زندگیتون؟یا شایدم اصلا در این مقوله ها نیستین و به برنامه های تلویزیون که چرا قطه فکر میکنین؟یا یه کم فراتر به این که چرا همه جا رو غم گرفته؟من وقتی بچه بودم به این موضوع فکر میکردم.همیشه فکر می کردم که چرا این روزا اینجورین انگار که از آسمون یه هواپیما پرِ غصه همه جا رو پر غصه کرده.آدما تغییر می کردن حتی شاد ترینشون یه لحظه می ایستاد نه خودش نه، افکارش اعمالش یه مکث میکرد انگار که یه فکر به خاطرش رسیده باشه یه فکر آنی بعد دیگه اون آدم شاد نبود یه ناراحتی تو نگاهش موج میزد.اول یه موج کوچیک بعد کم کم شعاش بزرگ میشد بزرگ و بزرگ تر تا همه اطرافش رو می گرفت.هوا انگاری که بوی غم می داد چه آفتاب تو آسمون می تابید چه نمی تابید چه ابر خدا همه جارو سایه کرده بود چه نکرده بود چه نسیم در حال عبور از فراسوی زمین بود و چه نبود.تمام برنامه های تلویزیون و رادیو و چه میدونم ماهواره و روزنامه ها تحت شعاع قرار گرفته بودن تحت تاثیر همون جو غم زا.منم بدتر از همه حوصله هیچی و هیچ کسو نداشتم یه لحظه احساس می کردم که بغض گلوم رو گرفته یه بغض که از پیچ و تابش در عجب بودم یه بغض که به چشمام سرایت می کرد یه حلقه اشک تو چشام وقتیم می خواستم باهش کلنجار برم و از میدون به درش کنم بر من فاعق می اومد و می چکید رو گونم.دلیش رو نمی دونستم برام یه سوال بود که چرا من هی گریم میگیره الان که فکرشو می کنم می بینم شاید اون روزا تو اون دوران پاک کودکی با تمام معصومیتم معصوما رو بهتر درک کرده بودم که دردشونو بهتر احساس می کردم که از غمشون غم تو دلم جمع می شد که از بغضاشون یه بغض سمج تو گلوم و از گریشون یه حلقه اشک پیروز.اون روزا من قصه پر غصه شهادت مولا علی رو نمی دونستم اما با احساس اون غم غمگین می شدم حالا که اون قصه رو می دونم به اون روزام غبطه میخورم نه به بچگی و بی خبریم به معصومیت و پاکیم چه روزا بود که گذشت هر سال که این روزا میاومدن و میرفتن منم مطلع تر میشدم اما هرچی در این دریای جوشان پیشتر می رفتم از اون لذت بی خبریم جدا می شدم جدا جدا جداتر حالا فقط یه نقطه از اون روزا مونده یه نقطه تو خاطراتم .اما کاش میشد این دریای دور و دراز به پاکی بچه ها رحم میکرد و ازشون نمیگرفتش.کاش کاش کاش امیدوارم که تو این روزای پر غم برای خودتون غمای بیشتر نسازید.چه اگر سرنوشتی هست چه اگر نیست...... ایام شهادت مولای متقیان حضرت علی ابن ابی طالب را به همه شما تسلیت می گم. |+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 14:12
همای رحمت
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را!
که به ما سوا فکندی همه سایه هما را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا؟ به جز از علی که آید پسری ابو العجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا را؟ چو به دوست عهد بندد ز میان پاک بازان چو علی که می تواند که به سر بَرَد وفا را؟ نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شَهِ ملکِ لا فَتی را؟ به دو چشم خون فشانم،هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را به امید آنکه شاید برسد به خاک پایت چه پیام ها سپردم،همه سوز دل،صبا را چو تویی قضای گردان،به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چو نای هر دم،ز نوای شوق او دم؟ که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریار را |+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 13:45
|